غروب روز پنج شنبه هم به سر رسید
این پنج شنبه
تنها فرقی که با پنج شنبه های دیگه داره
اینه که
پنج شنبه آخر ساله
امروز و فردا
همه میرن عید دیدنی
میرن پیش عزیزاشون
میرن پیش اونائیکه دستشون از دامن دنیا کوتاه شده
نزدیک های ظهر بود
تلفن زنگ زد
کفت دارم میرم کربلا
گفتم خوش به سعادت
من الانه احساس می کنم اونجام
برای اینکه
به مهتاب قول دادم و کفتم که
باباش توی حرم منتظرشه
امروز از صبح
حالم کربلائی بود
روحم پر می کشید برای حرم
دوس دارم برم یه گوشه بشینم و نیگا کنم
توی این نگاه کردن ها
یه عالمه حرف زده میشه
نمی دونم
دردو دل میکنیم دیگه
دلتنگی هامونو میریزیم بیرون دیگه
اما هیچکی نمی فهمه
فقط اونیکه توی کانون این ارتباطه می فهمه چی میگیم.
توی همین عوالم بودم که
به خودم آمدم
چشام خیس بود
یه دستم روی قلبم و دست دیگم حالت زیارت داشت
جه حال خوشی بود
دیگه مطمئن شدم اگه بری حرم
تو هم می بینیش
به خدا راست میگم
مبادا این فرصت رو از دست بدی...