اشگ مهتاب

فقط برای تو می نویسم...

اشگ مهتاب

فقط برای تو می نویسم...

روز پنجم

آسمون اینجا ابریه

هوا هم دلش گرفته

اونم می دونه تو الان کجائی

اونم دلش می خواد بباره

ومیباره

امروز روزه پنجمه

دل پدر هم پر میکشه به سوی حرم

خوش به حالت که لااقل تو رو پذیرفت

منو که سالهاست بیرون کرده

ولی آنقدر مهربونه که گهگاهی

یه سری بهم میزنه

او میدونه که دلم دیوونشه

و میدونه که سرگردونشم

یه روز که دلم خیلی گرفته بود

وتوی خیالش غوطه می خوردم

دوتا دست کوچولو منو بغل کرد

دیدم امیر حسینه

امیر حسین یه پسر 7 یا 8 ساله بود

که از کربلا آمده بود

شاید باور نکنی ولی

یه راست آمده بود سراغ من

بغلش کردم

بوی کربلا رو میداد

خدا میدونه چه حالی شدم

با دیدن این بچه احساس کردم پیامی به همراه داره

و من اون پیام رو گرفتم

امیر حسین پسر یکی ازکسانیست که اگه بخوای باباشو ببینی

باید هفت خوان رستم رو طی کنی

اما این بچه کجا و پدرش کجا !

تفاوت از زمین تا آسمونه

برای همینه که میگم

پیامی داشت که باید به من می رسید

و رسید...

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد