خیلی این شعر روی من اثر کرده
همین شعر بلندو بالای حمید مصدق رو میگم
اونو به تیکه های کوچیک تقسیمش کردم
هر بند اون یه خاطره است
و چه احساس زیبائی داشته
شاید باور نکنی ولی
این شعر، گفتگوی سعید با توست .
احساس می کردم
روبروی هم نشستین
و او اینارو برای تو میگه
این احساس
زمانی قوت گرفت که شعر تورو خوندم
اونکه به من قدرت زندگی میده ، تو هستی
خوب می دونم اون بالا ها ، پیش خدا نشستی...
تصمیم گرفتم هر آیتم اونو یه پست کنم
میخوام تمومشو به عنوان صحبت های سعید با تو
در جواب شعر تو
بگذارم اینجا
تا نجوای بهترین پدرو فرزند را توی رویایم حس کنم
دیروز و امروز
دوتا از اونا رو ثبت کردم
امروز این قسمتشو بخون
***
در شبان غم تنهایی خویش ،
عابد چشم سخنگوی توام .
من در این تاریکی ،
من در این تیره شبِ جانفرسا ،
زائر ظلمت گیسوی توام .
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه من ،
گیسوان تو شب بی پایان .
جنگل عطر آلود .
شکن ِ گیسوی تو ،
موج دریای خیال .
کاش با زورق اندیشه شبی ،
از شطِ گیسوی مواج تو ، من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم .
کاش بر این شطِ مواج سیاه ،
همه عمر سفر می کردم .
من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور ،
گیسوان تو در اندیشه من ،
گرم رقصی موزون .
کاشکی پنجه من ،
در شب گیسوی تو راهی می جست .
چشم من ، چشمه زاینده اشک ،
گونه ام بستر رود .
کاشکی همچو حبابی بر آب ،
در نگاه تو تهی می شدم از بود و نبود .