
عاقبت یک لحظه هم
با دل مدارا می کنم
لحظه ها را با حضور عشق
زیبا می کنم
بال پروازم نماند اما کنار دست گل
می نشینم ،
شا پرک هارا تماشا می کنم
در فلات سیب از زنبیل لبریز بهار
چند تکه عشق و زیبائی
تقاضا می کنم
کوچه را وا می نهم
با های و هوی خستگیش
در میان دره
جائی دنج پیدا می کنم
مثل حس عشق
کم کم با مدارای زیاد
خویشتن را اندک اندک
در دلی جا می کنم
در کویر دور
می گیرم
سراغ رود را
رود را در می نوردم
رو به دریا می کنم
عشق را می آورم
در معبد رنگین کمان
قامت هفت آسمان را
پیش او تا می کنم
عشق !
ای هر روز من
چندیست تنها مانده ام
بی تو هر شب با سکوت خویش
نجوا می کنم
من چپم خالیست
اما راستی را بیدریغ
مشت خود را با دلی پر
پیش تو وا میکنم
می روم یک روز
بی تردید
خاطر جمع باش
گرچه بعضی وقت ها
امروزو فردا می کنم
( سهیل – محمودی)