چقدر این بچه مهربونه !
ایام عید که به دیدنم آمده بود
یه دفتر خاطرات خیلی قشنگ
برام آورد
و گفت:
دائی حرفا تو اینجا بنویس !
ازش تشکر کردم
و بهش قول دادم که بنویسم.
قبل ازآغاز سال جدید
عیدی بچه هارو کنار گذاشته بودم
و روی هر پاکتی
اسم گیرنده روهم نوشته بودم.
یکی ازون اسم ها
اسم تو بود...
ونمی دونم چرا پاکت عیدی تو
غریب تر از همه بود.
این پاکت برای من وحی منزل شده بود
با اینکه می دونستم
هرگز به دست تو نمی رسه
ولی دلم طاقت نداشت
که تو باشی و پدر
عیدی تورو فراموش کنه !
دفتر خاطراتو باز کردم
و عیدی تورو
دونه، دونه
گذاشتم لای برگ برگ اون دفتر
روی صفحه اولشم برات این شعر رو نوشتم.
ماهی همیشه تشنه ام
در زلال لطف بیکران تو
می برد مرا به هر کجا که میل اوست
موج دیدگان مهربان تو ...
پیش خودم فکر کردم
از من دیگه گذشته که خاطره بنویسم
اما اگه تو اونو
با خاطراتت تزئین می کردی
یه روزی
برات خیلی با ارزش می شد.
چه کنم که توی دنیای مجازی
راهی برای رساندن
امانت نیست
فقط میشه گفت یا نوشت
اما هنوز هم
دلم میگه
نگهش دار
صاحب خاطرات ،
همین نزدیکیست
شاید بیآید...