
چه سکوت وحشتناکیه !
گاهی پیش میآد
که آدم دلش نمی خواد
با هیچ کس
حرف بزنه !
اما این کاغذ وقلم
دس از سرت بر نمی دارن
مدام وسوسه میشی
حرفاتو با اونا
در میون بذاری
درسته ! آخرشم پاره شون می کنی
میریزی دور
ولی حرفتو که زدی !
بعد آرومتر میشی...
شایدم بگی
گور بابای همه چی ،
ولش !!
اغلب اوقاتم اینگونه سپری میشه
بارها تصمیم گرفتم
وابستگی احساساتمو مهار کنم
اما
این دل لامصب
نمی دونم بچه کدوم قلبی بوده
مال کدوم دیار
که اینقده حساسه
و زود باور...
آخه یکی نیست بهم بگه
بابا
بعد از اینهمه خوش باوری
بسه دیگه
دنیای زمان تو
همینه !
توی همین فکرا بودم که
اون ستاره کوچولوهه
سوسو زنان
رسید
یه نامه دسش بود
انداخت رو میزم و رفت
اولش میترسیدم نامه رو باز کنم
ولی وسوسه بالاخره کار خودشو کرد
نوشته بود:
پدر ! خیلی مهربونی ، دوستت دارم ...
از ترسم زودی قائمش کردم
آخه فکر کردم
این یکی دیگه راسه...