اشگ مهتاب

فقط برای تو می نویسم...

اشگ مهتاب

فقط برای تو می نویسم...

آزمایش

چرا بغض کردی ؟

این چه قیافه ئیه که به خودت گرفتی ؟

مگه دنیا به آخر رسیده ؟

برای چی ماتم گرفتی ؟

چرا حرف نمی زنی ؟

خدایا از دست اینا چیکار کنم !

یه نیم ساعتی صبر کردم

حالش یه کم جا اومد

گفت : پدر ببخشین

دس خودم نبود

گفتم : حالا بگو

بگو ببینم چی شده !

در حالی که اشگ توی چشماش خشگ شده بود گفت؟

پدر ! ما خیلی بی کسیم

فقط خدا رو داریم

او خیلی بزرگه

اما این آزمایشش خیلی سخت بود !

راست می گفت

حرفش از ته دل بود...

آروم تر شد و گفت :

دلم برای خواهرم می سوزه

از من کوچکتره ولی زیبا تر ،

آنقدر زیبا که همه را مجذوب خودش می کنه

بعد از سه بار شرکت در کنکور سر انجام

قبول شد

و این اصرار ما بود

گاهی نباید  با اصرار چیزی از خدا خواست

خداوند صلاح مارا بهتر می داند

در دانشگاه با پسری آشنا شد که او نیز از شهر خودمان بود

و یکی یه دونه خانواده اش

حمید اصرار بر خواستگاری داشت اما نه به کاری مشغول بود

و نه خدمت نظام وظیفه را انجام داده بود.

خواهرم راضی نمی شد

اصرار خانواده حمید مبنی بر تامین زندگی آنان سر انجام خانواده

ساده مرا وادار به قبول این وصلت کرد.

تسلیم شدن خانواده من به اعتماد قول پدر حمید که فردی ظاهرا

مومن بود سادگی آنان را اثبات می کند.

آنها آنقدر صادقند که به راحتی اشتباهات دیگران را می بخشند .

وقتی کارها روبراه شد و زهره به عقد حمید در آمد تازه فهمیدیم

که او با خانواده اش مشگل دارد و در آن خانواده کسی به او بها

نمی دهد اما برای خواهرانش اینگونه نبود.

با این حال خانواده من نهایت محبت را به حمید داشت ، دخالت های

بی جای آن خانواده آنقدرمشگل آفرین شد تا جائی که حمید دو بار

دست به خودکشی زد.

از طرفی هم حمید و هم خواهرم نتوانستند درسشان را در دانشگاه

تمام کنند و به یک مدرک معادل بسنده کردند.

فکر کردیم اگر آنها عروسی کنند کار ها روبراه تر خواهد شد  ولی

این فکر اشتباه تر از موارد قبلی بود و ایکاش قبل از اینکه چنین

اشتباهی را می کردیم با توجه به رفتارهای بد خانواده حمید از چنین

وصلتی جلو گیری می کردیم.

شایدهم به فکر آبرویمان بودیم...

در بدترین شرایط ، پدر حمید آنها را از خانواده راند و کار بجائی

رسید که حمید ترسو ! بجای احساس مسئولیت به مواد مخدر پناه

برد و مادرم در حالی اورا غافلگیر کرد که از گفتنش شرم دارم.

گاهی احساس می کردیم چیزی از خانه مفقود می شود و نهایتا

متوجه شدیم کار حمید بوده است.

یه روز زهره آمد پیشم

خیلی سختی می کشید

من تازه دو سه ماهی بود که سر کار می رفتم

به من گفت :

حمید یه مقدار قرض بالا آورده و اگه نتونه بده باید بره زندان

من بلافاصله مبلغ مورد نیازشون رو تامین کردم و بهشون دادم

اما هیچوقت این پول به من برگردانده نشد.

حمید پس از گذراندن دوره سربازی هم به علت عدم مسئولیت پذیری

به فکر کار و تامین معاش خواهرم نبود و این برهه از زندگی زهره

سخت ترین روزهای زندگی او بود.

یه مدتی مفقود شده بود

هرجائی بگوئی گشتیم اما نبود.

یه روز زهره اورو می بینه

به زهره میگه دیگه نمی خوام باهات زندگی کنم

زهره کسی بود که پنج سال از بهترین ایام زندگیشو نابود کردند

و چه سخته که آدم ببینه خواهرش مثه شمع بسوزه و آب بشه

خیلی سخته ببینی برادرات به خاطر مشگل خواهرت یه گوشه خونه

 کز کنن و غمگین باشن.

نمی دونی مادرم چه تلاشی می کنه تا زندگی زهره دوباره رونق بگیره

پدرم به خاطر این ماجرا دچار افسردگی شد و هنوز هم ادامه داره

پدر ! ما خیلی بی کسیم

ما فقط خدارو داریم

او خیلی بزرگه

اما این آزمایش خیلی سخت بود ، سخت