اشگ مهتاب

فقط برای تو می نویسم...

اشگ مهتاب

فقط برای تو می نویسم...

جمکران

گفتم شب جمعه است

برم یه زیارتی

یه درد دلی

برم پیش اونائیکه

به خدا نزدیک ترن

اما نشد

نمیدونم چرا

شاید منو نطلبیده بودن

اون موقع ها

که خیلی جوون بودم

اکثر شبای جمعه

میرفتم قم

یه یکساعتی توی حرم بودم

بعدش از اونجا میرفتم

مسجد جمکران

تا سحر هم اونجا بودم

به تهرون که میرسیدم

هوا روشن شده بود

یه عشق عجیبی داشتم به اینکار

اون موقع ها

مسجد جمکران هنوز به این شکل ساخته نشده بود

یه مسجد کوچیک قدیمی بود

با فضای سی چل متر

همه آدمائی که اونجا نماز میخوندن

به بیست نفر نمیرسید

کنار ضلع غربی مسجد

یه چاه بود

خیلی به این چاه اعتقاد داشتم

هرچی هم مینوشتم و مینداختم اون تو

خیلی زود

حاجتم رو استجابت می کرد

یه چیزائی ازش می خواستم که

در شرایط زندگیم امکان عملی شدن نداشت

با این حال

خدارو شاهد میگیرم که به یک ماه نمی کشید

و حاجتم برآورده می شد.

خودمم تعجب می کردم ولی

خوش و خوشحال از اینکه

بابا هوای مارو دارن...دسشون درد نکنه.

اما حالا اون صفای قدیمارو نداره

اصلا هر جا بوی زرق و برق بده

اونجا دیگه قاطی میشه با مادیات

اینه که دعا یادمون میره

چشممون میره دنباله زرق و برق

شاید برای همین بود که

جا زدم و نرفتم

شایدم واقعا منو نطلبیده بود

به هر حال

هنوز هم چشمم دنبال همون مسجد قدیمیه است

هر وقت هم که میرم اونجا

فقط حول حوش محراب نماز می خونم

آخه میگن

محراب این مسجد

درست در همون نقطه محراب قدیمی

ساخته شده

و مخصوصا هنگام نماز

فضای همون مسجد قدیمی رو مجسم می کنم

افسوس که عمری پی اغیار دویدیم

از یار بماندیم و به مقصد  نرسیدیم