
اینجا ؛
شهریست در ماورای بهت ،
آنسوی هجر ،
با درختانی از جنس فجر .
سحرش بوی چمن میدهد .
آبش ،
از چشمه دیدگان مردمش جاریست ،
وکسی گرسنه نیست
شهر ما ،
نور از خدا می گیرد ،
و می دهد به من ،
به تو ،
شاید به آن رهگذر...
اینجا گنجشک هایش
همه عاشقند
و زندگی یعنی عشق ،
یعنی هستی
لحظه های ما
همه سرشار از مستی ست
اگر کسی بخندد مست است
دیوانه نیست !
غروبش
شوق دارد
اشتیاق وصل
حسرت تنهائی را به باد می دهد
وباد نسیم می شود
می وزد
و تن جان می گیرد
اینجا
عشق معنای عشق دارد
عاشق ، عاشق است
وکلامش شیرین
نه تلخ !
وقتی تو هستی
هیچ کس نیست !
تو نباشی ،
شهری نیست !
اینجا
کسی جز تو نیست...