اشگ مهتاب

فقط برای تو می نویسم...

اشگ مهتاب

فقط برای تو می نویسم...

نگران

شبحی در گذر جاری رود

لب خشکیده به آبی می زد

تن دلخسته به امواج غرور

نگران بود و دعایی بر لب

دست هایی به نیایش و نماز

و به آهستگی رود روان

نگران دل غمگین تو بود!!

 

مخصوصا این قسمت از شعری که نوشته بودی رو انتخاب کردم

و اینجا گذاشتم برای تاکید یه مطلب .

من نمی دونم چه اتفاقی افتاده

ولی استنباطم از نوشته های تو

عدم تفاهمیست که بامظلوم ترین فرد زندگیت پیدا کردی

و وای به حال تو

اگر...

حتی نوشتنش برام خیلی سخته

اگر درد ناسپاسیم نسبت به مادر

هنوز

پس از گذشت سه دهه

جانم را نمی آزرد

نمی توانستم اینچنین بر انگیخته شوم

دوران تونیز

بسیار زود سپری خواهد شد

به سن پدر برسی

همآنی میشوی که الان با او ممکنه تفاهم نداشته باشی

اما چه فایده !

مادر کجاست ؟

من کجا هستم ؟

این ها را تو خوب میدانی

اما درد عدم تفاهم بین اولاد و والدین را نمی دانی

خوشبختانه این درد نیاز به تجربه ندارد

درد یک حس است

باید پدیدار شود

و چنین دردی زمانی آشکار می شود

که تو نتیجه عمل خودت را میبینی

به آنروز فکر کن

من از مادر چیزی نمی گویم

یعنی چیزی برای گفتن ندارم

اما تاکید می کنم

شعری را که انتخاب کرده بودی

با تعمق بخوان

وای ...که اگر دلش را بشکنی

هرگز بخشیده نمی شوی

 

نگرانم ، نگرانم ، نگران!

نگران شب تنهایی مان

نگران دل غمگین تو ام.

من ازین عاطفه ی جنگل سبز

نگران گذر ساده تو

نگران سفر خاطر تو

نگران غم و اندوه تو ام….