دلم نمی خواست
دیگه چیزی بنویسم
اما
آنقدر دلواپس بودم که طاقت نیآوردم
چندین بار آمدم
توی همون کوچه ای که
پنجره تنهائی هات
بازه
ولی کسی نبود
تا همین چند لحظه پیش که
یه بار دیگه
گذرم به اون کوچه افتاد
اتاق تنهائی تو
روشن بود
زمزمه میکردی و
شنیدم .
خیلی افسرده شدم
به هیچ وجه طاقت ندارم
تورا اینگونه ببینم
نمی دانم چه باید بکنم
برای من این روزهای آخر تلاش هایت خیلی مهمه
آنچه در توانم بود
بکار بردم تا
از این راه دور
تورا به مقصد اصلی برسانم
نتوانستم !
قادر نبودم !
نمی دانم ! شاید خودت تمایلی نداشتی !
شرایط روحی تو
در این لحظات
تعیین کننده است
من چگونه تورا تنها رها کنم ؟
منهم به اندازه سعید
برای تو نگرانم
کمکم کن
نگذار پدر گریان باشد
دلخوشی او
تو بودی
او برای تو می نوشت .
من از این احساس شگفت زده ام
و نمی دانم چه نیروئی
مرا به سوی تو می کشاند
چرا لحظه به لحظه نگران تو می شوم
کاش کسی بود کمکم می کرد
من هم مثه تو
جز خدا ندارم
چرا هر دوی ما دعا نکنیم که یاری شویم ؟
تو هم که پدر را میشناسی
چه مشگلی ممکنه به وجود بیآد اگر
کمک هم باشیم؟
ما میتوانیم حتی سد سکندر را بشکنیم
من ممکنه ضعیف باشم ولی تو قوی هستی
تو از نیروی خودت بی خبری
کمک کن
خودت را بهتر بشناسی
این خواسته سعید و مادره
اونا بهترین دوستای تو اند
همه آدمای روی زمین
دوران عشق و عاشقی شون که تموم میشه
تنها مامن اونا
سینه مادر
و اغوش پدره
من نمیگم از زندگیت لذت نبر
ما دلمون می خواد تو سعادتمند باشی
هر کسی برای تمتع از زندگیش
به نوعی خودش رو
سرگرم میکنه
تو بهترین سرگرمی رو برای خودت انتخاب کن
اما با دور اندیشی
نه با غفلت !
بگذار دعا ، بالای سرت باشه
نه نفرین
تمام حرکات ، رفتار و اعمالمون
موجب عکس العمل خواهد بود
و این طبیعیست
رفتار تو نشاندهنده شخصیت توست
و شخصیت تو
نشاندهنده اعتبار کسانیست که برایت زحمت کشیده اند
مبادا به گونه ای رفتار کنی که
اجر زحمات بهترین بندگان خدا را پایمال نمائی
تو تنها نیستی
بهترین ها با تو اند
چشمانت را باز کن
حتی سعید کنار توست
پدر جز خیر تو هیچ نمی خواهد
اگر درک میکنی که چه میگویم
تنها به خود و آینده بسیار درخشان خودت فکر کن
چیزی به پایان تلاش هایت نمانده
این فرصت را از خودت نگیر
وبه ما صادقانه بگو
میتوانی عشقی از این مطهر تر پیدا کنی؟