به من قول داده بودی
اما قرارت را شکستی
و رسم روزگار
همیشه اینگونه بوده است .
نگران شدم
چه پیش آمده است
که اینگونه یاری می طلبد !
و هنگام اذان مغرب
در برگشتم به خانه
آرامتر قدم می زدم
تا فرصت رازو نیازی بی هنگام
از دست نرود...
حرف هایم با خدا
صادقانه بود
زمزمه می کردم
و برای تو آرامش می طلبیدم
چندین بار
به کوچه تنهائی هایت
سر کشیدم ، شاید باشی
اما نبودی
وبعد...
صدایت را شنیدم
از پشت حصار تردید
و برایم گفتی
آنچه را که نباید میگفتی
دلم برایت نسوخت
برای عزیزانت سوخت
مادر و دائی
که هردو غریب بودند
و پدر ...تنها
آنچه بود برایت گفتم
و نوشتم
نمی دانم چه خواهی کرد
اما
میدانم که خدا با توست
دست حق بهمراهت...