اشگ مهتاب

فقط برای تو می نویسم...

اشگ مهتاب

فقط برای تو می نویسم...

قول نیم بند...

به من قول داده بودی

اما قرارت را شکستی

و رسم روزگار

همیشه اینگونه بوده است .

 

نگران شدم

چه پیش آمده است

که اینگونه یاری می طلبد !

و هنگام اذان مغرب

در برگشتم به خانه

آرامتر قدم می زدم

تا فرصت رازو نیازی بی هنگام

از دست نرود...

 

حرف هایم با خدا

صادقانه بود

زمزمه می کردم

و برای تو آرامش می طلبیدم

 

چندین بار

به کوچه تنهائی هایت

سر کشیدم ، شاید باشی

اما نبودی

وبعد...

 

صدایت را شنیدم

از پشت حصار تردید

و برایم گفتی

آنچه را که نباید میگفتی

 

دلم برایت نسوخت

برای عزیزانت سوخت

مادر و دائی

که هردو غریب بودند

و پدر ...تنها

 

آنچه بود برایت گفتم

و نوشتم

نمی دانم چه خواهی کرد

اما

میدانم که خدا با توست

دست حق بهمراهت...