چون تشنه ای غریب
در این کویر سرخ
له له میخانه می زنم
می بینمش به چشم
می خوانمش به جان
او در سراب و
من اینجا ،
چه خوش خیال !
با یک ترانه همیشه چو نی
ناله می زنم
بگذار لحظه لحظه
بگذرد این عمر بی ثمر
از این ببعد ،
حرف های دلم را
چون سایه
با دل دیوار می زنم...
پدر
دوشنبه 25 شهریورماه سال 1387 ساعت 11:04 ب.ظ