درست هنگام اذان ظهر پنجشنبه در کنار مزارش
در آن باغ بهشت
کنار بیتوته عشق آرام گرفتم
او سعید بود
شاید نماز ظهر امروز در آن وادی نمازی دیگر گونه بود
هیچکس آنجا نبود جز من و سعید و خدای او
صورتش را با گلاب شستم
شاخه گلی راکه دستم بود به او دادم
و با او زیارت عاشورا خواندیم
چنین محفلی به ندرت پیش میآید
اسم تورا هم آنجا نوشتم
مگر می شود او باشد و تو نباشی؟
لحظه ها به سرعت سپری می شدند و من هنوز حرف هایم
نیمه تمام مانده بود
از آنجا دل نمی کندم
دوست داشتم بمانم
من بعد از دو سال سعید را یافته بودم
سعیدی که هرگز مرا ندیده بود و من نیز...
سعیدی که شیمایش به من می گوید پدر...
آرام تر شدم
باید بر می گشتم
بر آستانش بوسه زدم
و خود را کشان کشان به خانه رساندم
جایت خالی بود تا ببینی عشق چه می کند
وایییییییییییییییییییییی
پدر...من باورم نمیشههههههههههه
این...عکس سعید....مرسی پدر....
من دیشب بعد از مدتها سعید رو توی خواب دیدم...
بغلم کرد....کنارم خوابید...درست مثل بچه کوچولوها که تو بغل پدراشون میخوابن...توی خواب هم میدونستم دارم به آرزوم میرسم...انگار بعد از سالها روحم آروم گرفت....نمیتونم بگم چه حسی بود...پدر من توی خواب تونستم بهش بگم که دوستش دارم...من باهاش حرف زدم....خیلیییی...یادم نمیاد چی گفت...ولی خیلی حرف زدیم....صبح اولین کاری که کردم مامان رو بغل کردم و گفتم که دیشب بلاخره خوابش رو دیدم و باهام حرف زد....اما نمیدونستم شما دیروز اینجا بودید....
پدررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر
بازم برام بگیییییددددددددددددددددددددددددددد