سحر بود و هوا هنوز تاریک
من باید برای دیدنش میرفتم
کجا؟
نمیدانم !
قطعه 22...ردیف... نمیدانم!
ظهر بود که رسیدم
و اورا هنگامی دیدم که موذن اذان می گفت
مثل ظهر روز عاشورا
چشمم که به صورتش افتاد اورا شناختم
نگاهش ثابت بود
وپلاک سینه اش معرف او
چه بهشتی بود آنجا !
چه هوائی داشت !
من اینجا چه می کنم ؟!
چه کسی مرا آورد؟
سنگ ریزه هارا برداشتم و اسم تورا نوشتم
فاطمه...
گریه مجال نمی داد
گلهایم را در غربت وجودش چیدم
و بر صورتش گلاب پاشیدم
سعید... مرا می شناسی؟
من پدرم...
همآن کسی که کبوتر عشق تو
درفضای قلبش پرواز می کنه تا روح نا آرام اونو آروم کنه !
همونی که دلشوره هاتو ریختی توی دلش تا
احساس کنه گمشده اش رو پیدا کرده !
آمده ام تا با تو برایش دعا کنیم
آمده ام تا احساس کنه تنها نیست
آمده ام تا فکر نکنه تو نیستی
سعید... منم ...پدر
سکوت و خلوت مزار فضائی آفرید که احساس کردم هردو
بر سفره عشق نشسته ایم
حرف هایمان را زدیم
قرارمان را گذاشتیم
خواب تو نتیجه این قرار بود
هنگامیکه اصفهان را ترک می کردم
زمین مفروش از برگ های زرد پائیز بود
باران زیبائی می بارید
انگار کسی مرا بدرقه می کرد
انگارکسی میدانست که من قلبم را کجا جا گذاشته ام
من آنجا اصلا دلتنگ نبودم
من آنجا زنده بودم...