نمیدونم چرا یه هو احساس کردم سالهاست تورو ندیده ام !!
و این در حالیه که تا دیروز باهات حرف می زدم...
یعنی همین الانه که رسیدم خونه این احساس بهم دس داد (ساعت 8 مغرب)
فکر می کنم انزوای بیش از حد موجب این حالت شده
صبح که جهانبخش آمده بود پیشم باهاش قرار آمدن به اصفهان رو گذاشتم
جهان همون آقائیه که اوندفعه میزبان ما در شهر شما بود.
از حالا هم همه اش دلم در فضای اون باغ و کنار مزار سعید در حال پروازه.
اگر از من بپرسی چرا؟
می گم نمیدونم !
شاید هزار شک و شبهه در فضای فکری تو بوجود بیآد
اما باور کن من نمیدونم چرا چنین مشتاقم...
عکس تو در مقابلم و در دفتر کارم کنار تصویر مولا همیشه یادآور سعیده
تا همین چندی پیش اونو در کیف بقلی ام نگه می داشتم
از اون روز که احساس کردم ممکنه دیگه فراموشم کنی ، مخصوصا اونو
گذاشتم کنار تمثال مولا و در مقابلم که هر لحظه ببینمت
امروز به جهان گفتم اگه میبینی شوق اصفهان دارم بخاطر شیمامه
من میرم پیش سعید تا لحظه ای آروم بگیرم
فکر می کنم سعید جز من و تو و مادر ، رفیقی که بتونه صمیمیت خاص
با اورو داشته باشه نداره !
فکر نکن این حرف رو همینطوری میگما
یه چیزی حتما هست و الا هزار کیلومتر رفت و برگشت برای ساعتی
آرامش در کنار او زیاد هم برای من و حالم ساده نیس...
بابا...
خودت میدونی که چرا صدات می کنم
مبادا از محمد عقب بمونی
اون امتحانشو خوب داده ، مگه خودت نگفتی؟
تو هم باید امتحانتو خوب بدی
میدونم که تلاش زیادی می کنی
میدونم که بخاطر دل مادر هم که شده سعی کافی داری
اما خب دلم شور میزنه
فقط هم به خاطر حساسیت های خاص تو
مبادا به چیزی جز موفقیت فکر کنی
چه قبول بشوی یا نه هیچکدامش مهم نیست
افتخار در تلاش توست
من کنار تو نیستم و نمیدونم اونجا چه میگذره اما
دلم پیش توست ، لحظه به لحظه هزار فکرو خیال توی سرمه
به تو هم اعتماد کامل دارم ولی خب دیگه گاهی اوقات پدرا از بس بچه شونو
دوس دارن دلشون می خواد اون بچه از همه موفق تر باشه
تا حالا هم تو ثابت کرده ای که در تصمیماتت راسخ بوده ای
ما هم دعا می کنیم تا خداوند صلاح تورو خودش تعیین کنه
برای همینم قبولی یا غیر قبولی تو اصلانم مهم نیس
من اعتقاد دارم خداوند راه تورو خودش برات باز می کنه
فکر می کنم با چنین اعتقادی هر تحولی که در زندگیت رخ بدهد باید خوشحال باشی
بابا...
خیلی خسته ام...
تو هم دعا کن...
سلام سلام
من دارم میخونم...باور کنید...
امشب سالگرد آشنایی ماست...
من امروز کلیییییییی دختر خونه بودما...خوندید که؟؟؟؟؟؟؟؟
خوب من برم...فردا صبح میام مفصل مینویسم...
مواظب خودتون باشید...
من هر شب میآم و به اون خونه سر می زنم
تمام مطالبتونم خوب می خونم
خوشبختانه من چون شیکمو نیسم زیاد از آشپزی چیزی نمی دونم ولی مزه آش تورو توی هیچ آشپزخونه ای پیدا نکردم
آخه آش تو
آش کشک خالته بخوری پاته نخوری پاته
ایشالا هرچه زودتر مادر حالش خوب بشه که یه موقع تو غصه موسه نخوری
بابا...
بقیه شو نمیگم
خب دلم نمی خواد خب...
لوس...