برای تو!
امشب دلم تمام بهانه ها را کنار زد تا چند دقیقه ای با تو خلوت کند...با تو که همیشه بهترین حامیه من در اوج نا امیدی ها بودی.تو که مهربانیت هرگز اجازه نداد روی سیاهم را زمین بیاندازی و دستان تنهایم را به حال خود رها کنی.تویی که همیشه به قدم هایم قدرت بیشتری بخشیدی و قلبم را لبریز از صفای حضورت کردی... امشب بیتاب بودنت هستم.بی قرار احساس کردنت...مشتاق عشق ورزیدن به تمام آنچه هستی...بارها خطا کردم...آنقدر کودکانه،که نمی دانستم چگونه انتظار بخشش داشته باشم و با چه کلامی دوباره به سویت برگردم...بارها حرفم را زمین زدم و اعتبارم را پیش تو لکه دار کردم و توباز هم هر بار به ضمانت مهربانیه خودت به من فرصت بخشیدی و من چقدر حقیرم در مقابل این همه لطف!
قلبم تو را می طلبد و این شیرین ترین و ستودنی ترین احساسی است که تجربه می کند.این مواقع است که من هم به این دل غمزده افتخار می کنم.
مهربان خدایم!دوستت دارم.به خاطر هر آنچه به من بخشیدی و ستایشت می کنم به خاطر هر چه به من ندادی تا آزمایش شوم .
پدر
مناجات زیبایت به دل پدر هم نشست
ایشالا همیشه چنین دعاهائی مستجاب بشه که میشه
دل پدر گواهی میده که تو به خدا نزدیکتری تا من
پس پدر هم التماس می کنه که دعاش کنی
پاسخ :
مرسی پدر مهربانم.
اما دعای پدرها چیز دیگه ایه.می خوام توصیفش کنم اما نمی تونم ...تنها چیزی که میگم اینه که همه ی ما می دونیم دعای پدر و مادر تا چه حد در زندگیمون نقش داره و این نشان از صفا و پاکیه دعاشون رو نشون میده پس پدر...برام دعا کن درست پیش برم.درست زندگی کنم و موقع رفتن از این دنیا شرمسار نباشم دعا کن دلی رو شاد کرده باشم و نگاهی رو لبریز از امید به آینده.
با آرزوی اینکه سایه ی مهربانی و حمایتت همیشه بر سرم بماند پدر!
از صبح
چندین بار زنگ زده بود
به من گفته بودند، اما یادم رفته بود
ساعت 6 بعد از ظهر
انگار کسی مرا به یاد او انداخت
بهش زنگ زدم
صداش غربت عجیبی داشت
نگران و غمگین بود
بغض داشت
او زن دردمندیست که با سرنوشت خود دست و پنجه نرم می کند
یک پسر و یک دختر دارد
سالها پیش شوهرش را از دست داده
و یک تنه جور زندگی را تحمل می کند
پسرش فلج است ودر کانون نگهداری این قبیل کودکان نگهداری می شود
این بچه هزینه های مخصوص خودش را دارد که بایستی پرداخت شود.
دخترش ازدواج می کند اما
بیش از یکسال زندگیش دوام نمی آورد و ناچار به نزد مادر بر می گردد
این در حالیست که مادر با قرض و قوله برایش جحاز تهیه می کند اما
شوهرش به علت اعتیاد تمامی آن زندگی را به باد فنا می دهد
و دختر بخت برگشته با دست خالی زندگیش را ترک می کند.
اجاره نشینی و هزینه های آن ، کمر این زن دردمند را خم کرده است
تنها منبع درآمد آنها حقوق وظیفه ایست که بعد از فوت شوهرش
به او و بچه ها می دهند
ماهی دویست و پنجاه هزار تومان !!!
گاهی برایم درد دل می کند
اما آنروز، دیگر درد دل نبود
وبه مرز تن فروشی رسیده بود.
وحشت کرده بودم
آنروز به علت کثرت کار نتوانسته بودم نهار بخورم
ظرف غذایم دست نخورده در یخچال بود
مقداری پول نو برای عیدی گذاشته بودم
تمامشان را توی پاکتی ریختم و همراه ظرف غذا بسته بندی کردم
آدرسی به او دادم تا برای دریافت این بسته به آنجا مراجعه کند
و با چشم اشگبار راهی خانه شدم
این اسکناسهای نو
مثل پارسال مال تو بود
اما به صاحب اصلی اش رسید
عیدی تو اینگونه خرج شد...

شش روز با سکوت گذشت
من بودم وخاطرات
همه رفته بودند
تا امشب...
تو سومین نفری هستی که
در سال جدید
پیام نور بهمراه داری
و من
نادیده چقدر شما هارو دوس دارم
اولین نفر جوانی بود بیست و هف هش ساله
من کنار مزار مادر به نیایش مشغول بودم
سلام کرد
او هم آمده بود تا لحظه تحویل سال کنار پدر و مادرش باشد
با چه عشقی مزار آنها را آب و جارو می کرد !
و چه گل های زیبائی برایشان آورده بود!
در لحظه تحویل سال
چشمانش را بسته بود و دعا می کرد
به ایمانش قبطه خوردم
اما دعایش کردم
و تازه فهمیدم چقدر در برابر پروردگار رو سیاهم
او اولین نفری بود که به من تبریک می گفت
و این برخورد را به فال نیک گرفتم
دومین نفر در روز سوم عید به دیدنم آمد
می دانست تنهایم
و میدانست هستم گرچه به هیچ تلفنی جواب نمی دادم
او جوانیست چهل و پنج ساله
و استاد تار و سه تار است
ساز قشنگی می زند
و صدای گرمی دارد
عجیب است که تنها دخترش را ازو گرفته اند
و او نیز پدریست که در فراغ دخترش نا آرامست
ساعاتی را با هم بودیم
وگفتیم آنچه را که می باید گفت
شاید تشابه زندگی ما
علاقه من را به او بسیار صمیمی تر نموده است
اما سومین نفر تو بودی
شاید انتظاری که می کشیدم چنین تصوری را پیش آورده باشد
من هرروز به تو سر می زدم
و نبودنت
انتظارم را مضاعف می کرد
تا امشب
وقتی متوجه شدم که از سفر برگشته ای
آرام شدم
و اکنون با تصور اینکه سومین نفر هم نور بود
سال نو را با امید رسیدن به اهدافت و آرزوهات
در مسیر نور الهی آغاز می کنیم
و همچنان امیدوار هستم بتوانم پدر خوبی
برای فرزند خوبی چون تو باشم.

دوس داشتم
در این ساعات پایانی سال
با کسی حرف بزنم
د دوستی، رفیقی،آشنائی یا همزبونی
اما
هیچکس را بهتر از تو
که همیشه با دلگرمی هایت
دل بی قرارم را آرام کرده است
در این شهر بی درو پیکر
نیافتم...
گرچه ازمن دوری
ولی هستی
نفست بوی بهار را دارد
و حق است
زمزمه هایت صدای رودیست
که کنار بستر آن آرمیده باشی و
چشمانت را ببندی
و تنها بشنوی صدای آرام جاری بودن را
از کسی نمی گویم
زیرا کسی نیست
باید از تو گفت
و قصه قلب عاشق دختری که
پس از این همه سال دوری
هنوز
عاشقانه در کنار خاطرات کودکی
با تصویر پدر عشقبازی می کند
و چه عاطفه ای...
حسرت تو را دارم
و نمی دانم در کدامین نقطه از زمان
جاری ام
من در کنار بستر رودی آرمیده ام
که صدای تو
در آن جاریست
من دختری را دوست دارم که
زمزمه اش
روانست
ویاد پدر در او جاریست
اگر امواج را بشکافی
موجی دیگر پدید می آید
سعید موج شکافته شده ای شد
تا موج پدر نمایان شود
چه فرقی می کند
پدر ،پدر است
در شروع بهار
تنها آرزوئی که از صمیم قلب دارم
خوشبختی و رضایت توست
عیدت مبارک...
کتاب ایام را ورق می زدم
دوست داشتم ببینم پارسال در چنین روزهائی
چگونه گذشته است
تمام پست نوشته های آخرین روزهای سال پیش را خواندم
و به اولین روزهای سالی که دارد تمام می شود رسیدم
غرق حالات آن روزها شده بودم
تمام لحظه ها دوباره زنده شدند
اما یک نوشته بود که مرا منقلب کرد
این نوشته با عنوان " صدای آشنا " در چهارم فروردین 1386
منقوش است
پیشنهاد می کنم آن را دوباره بخوانی
من با این نوشته مولایم را حس کردم
و فاطمه (س ) را
ای کاش، تو نیز حسشان کنی
که اگر چنین شد
پدر را فراموش نکن
همچنانکه پدر تورا فراموش نکرد.
طبق معمول
که هرشب حتما باید به تو سر بزنم
از کنار کوچه خاطرات
به کنار پنجره تنهائی هایت رسیدم
نبودی !
و صدائی هم نبود !
در حاشیه پنجره
دستنوشته ای دیدم
سراغ قصه پدر می گرفت
و چه کنجکاو !!
برایش نوشته بودی
ماجرا را در ایام عید خواهی گفت
قلم برداشتم تا همآنجا برایت بنویسم
و نوشتم اما
تمامشان را پاک کردم
آنقدر نوشته بودم که خود مبهوت شدم
حالا اینجا نشسته ام
عین تو که آنجائی
شاید همسو
و شاید هم در تقابل
لحظه های در گذر را می نوردیم
دوست داشتم قصه پدر همچنان قصه بماند
دوست داشتم همچنان تو تنها دخترم باشی
دوست ندارم کسی برای دلتنگی هایمان غصه بخورد
یا اشگ بریزد
دوست ندارم کسی پیدا شود و تورا
توئی که ستاره هستی من هستی
توئی که نهایت عرفانم هستی
از من بگیرد
هیچکس به اندازه تو پدر را نمی شناسد
و هیچکس به اندازه پدر غصه تورا نمی خورد
من تورا نمی بینم
اما حست می کنم
کسی با من است که نمی توانم تنهایش بگذارم
و او هم توئی
خودت را از من مگیر
بگذار قصه پدر همچنان قصه بماند
گیرم که برای او گفتی
راز که برملا شد
قصه غصه می شود
تو قصه مرا برای کودکانت بگو
نه هر کسی
تو قصه مرا برای خودت بگو
نه بر کسی
گاهی زمزمه کن
و آوازی بخوان
سازی بزن
صدای پدر در اوج ساز
لابلای امواج
به تو می گوید
تو عزیز ترینی... دخترم
وبعد....