-
مادر۴
جمعه 16 شهریورماه سال 1386 19:56
خوش به حالت همه پیشت هستن خاله، پسر خاله، دائی و مهم تر از همه مادر... یه روزی وقتی که همسن تو بودم همه اینا پیشم بودن من خاله مو خیلی دوس داشتم از همون بچه گی ! گاهی مادرم حسودی می کرد! اما هیچوقت به روی خودش نیآورد!! نمی دونم چی باعث شد که توی این غروب جمعه یادشون افتادم شاید حس و حال جمع شما ، شایدم غربت گذر زمان...
-
خوشبختی
پنجشنبه 15 شهریورماه سال 1386 10:30
احساس می کنم دنیای مجازی هم هیچ تفاوتی با دنیای واقعی نداره حتی واقعی تره تا همین دو سه روز پیش یه طور دیگه ئی بودم اما حالا دنیای ذهنیتم حول محور آینده تو و اینکه در چه مسیری تکامل پیدا میکنی میگرده. به این فکر می کنم که چگونه باید بود چگونه باید زیست و چگونه باید شالوده یک زندگی پایدار توام با سربلندی رو بنا نهاد....
-
آماده برای سفر...
چهارشنبه 14 شهریورماه سال 1386 19:14
امروز یه عالمه عصبی بودم آخه اینا نمیزارن یه آب خوش از گلوم پائین بره مثلا من پدر عروسما ! خب یه عالمه آرزو دارم اونم برای کسی که هیچوقت نمی تونم ببینمش من پدر یه عروس کوچولوم تنها یادگاری که ازش دارم یه عکسه چقده با این عکس حرف زدم چقدر دوسش دارم ما یه انس عجیبی با هم داریم اووووه چه سفرها که نکردیم چه عوالمی رو که...
-
لحظه ها...
سهشنبه 13 شهریورماه سال 1386 18:25
حتی نمی تونستم فکرشو بکنم... تو باور نخواهی کرد اما اینچنین شد. گاهی که خسته میشم پشت میزم دستام بهم گره می خوره سرم آهسته روی این گره خم میشه چشمامو می بندم و سعی میکنم آروم باشم درست در چنین حالتی بودم که... ایستاده بود جلوی درب ورودی اتاقم سرشوکمی خم کرده بود با یه نگاهی که خیلی معصومانه بود نگاهم می کرد. هنوز لباس...
-
صدای پای تو...
دوشنبه 12 شهریورماه سال 1386 14:57
وقتی صدای پای تو می آید انگار کسی مسیر قلبم را طی می کند و من آرام آرام در پی اش روانم تا آن سوی دل... کودکی را می مانم که تا انتهای خواهش زار می زند دستی می شوم افسار گسیخته بر گردن دوست من ، غرق در درونم بیرون ، خبری نیست هر چه هست ،اینجاست پیش تو کاش میدانستی آن سوی بیشه کسی تورا می جوید. صدایت نسیمی ست وزان که به...
-
هوای تو...
شنبه 10 شهریورماه سال 1386 18:47
نمی دونم چرا اینقدر دلم گرفته با اینکه یه عالمه کار دوروبرم ریخته اما دلم هوای تورو داره آخه منم کسی رو غیر تو ندارم گاهی چشام پر از اشگ میشه و نمی دونم چرا ! این چه احساسیست که نسبت به تو پیدا کرده ام ؟ چرا برام خیلی مقدس شدی؟ چه عاملی تونسته اینگونه منو به سمت تو بکشه؟ من که جوون نیستم عاشق بشم! من که عشق و عاشقی...
-
سهراب سپهری
جمعه 9 شهریورماه سال 1386 00:00
من شبنمه خواب آلوده ی یک ستاره ام که روی علف ها چکیده ام٬ جایم اینجا نبود...
-
آخرین...
دوشنبه 5 شهریورماه سال 1386 23:07
همیشه پیش خودم فکر می کنم که این... آخرین نوشته منه ! دوس دارم وقتی نیستم آخرین نوشته ام بگونه ای باشه که وقتی اونو می خونی فکر کنی بازم خواهم نوشت اما... یه روز می رسه که دیگه نه از نوشته خبری هست و نه از کسی که می نوشت. این روزها خیلی سرم شلوغه فرصتی هم نیست که بشه لااقل بتو برسم اما ازت خبر دارم خبر های مایوس کننده...
-
غزل
یکشنبه 4 شهریورماه سال 1386 07:07
تورا با اشگهایم می شناسم قطره های نابِ سرریز از نگاهم بستری دارد ز اعماق دلم تا لحظه ای که می چکد روی غزلهایم تورا با این غزل ها می شناسم غزل ها یی که حتی پیر بلخ ما ، برای شمس می ترسد ، نمی گوید. تورا با اشگهایم می شناسم قطره قطره زیر باران تمنایم و تو در اوج پروازت نخواهی دید، کین جا یک پدر همواره می گرید.
-
جمعه
شنبه 3 شهریورماه سال 1386 00:30
سه ساعت استراحت بعد از بیست و چهار ساعت شنیدن این موسیقی هم افکار منو میکشه به سوی تو میلاد دیگه بزرگ شده از حرف زدنش میفهمم پسر خیلی خوبیه امروز آزمون داشت مجبور بودم ساعت پنج صبح اونو برسونم بگو کجا ! پنجاه کیلومتر دور تر از شهر بعدشم باید خودمو آماده پذیرائی میکردم آخه بیستا مهمون داشتیم خیالم از بابت نهار راحت بود...
-
ثمره
چهارشنبه 31 مردادماه سال 1386 22:57
روز شلوغی بود از اول وقت تا ساعت چهار بعد از ظهر حتی نتونستم یه سلام و علیک کوچولو با رئیسم داشته باشم دیگه همه رفته بودن و تنها رئیسم با یه دختر محجبه توی دفترش نشسته بود معمولا کارهای من بعد از ساعت اداری شروع میشه سخت مشغول بودم صدای رئیسم بود که گفت: اجازه میدید؟ در حالی که یه ظرف شیرینی دستش بود به همراه آن دختر...
-
مریم ۲
سهشنبه 30 مردادماه سال 1386 00:05
یه کم دیر رسیدم مصطفی گفت: آقا مهمون دارین نیم ساعته که منتظر شمان عصبانی ام هستن ! اعتنا نکردم و یه راست رفتم تو اطاقم همیشه قبل از اینکه بخوام کار رو شروع کنم اول یه رازو نیاز کوچولو با خدا دارم حرفام با خدا تموم نشده بود که صدای سلامشو شنیدم مریم بود... همونی که یه بار قصه اش رو برات نوشتم لبخندی زد و گفت پدر... در...
-
سایه
دوشنبه 29 مردادماه سال 1386 01:02
یادته؟ صبح سحر وقتی کلاغا توی راه مدرسه همدیگرو صدا می کردن تو بمن گفتی پدر ...دوست دارم بعدشم خواب زده غلطی زدی و چشماتو بستی ؟! یادمه... دساتو بوسیدم و چشمام تو چشات خیره شدوبلند شدی گفتی که... هستی نبودی ! هرچی که گشتم نتونستم کسی رو مثل تو پیدا بکنم توی سکوت تنها نشستم. چه سکوتی چه دل انگیزه غروب تو ساحل غربت و...
-
تقلد...
یکشنبه 28 مردادماه سال 1386 02:11
چرا نمی تونم چیزی بنویسم ؟ چرا نمی تونم حرفی بزنم ؟ چرا بغض گلومو گرفته ؟ چرا ساکتم ؟ مگه روز تولدت نیست ؟ من که باید خیلی خوشحال باشم پس چرا یه دفه این شکلی شدم؟ نه... عزیزم ناراحت نشو خودمم نمی دونم چرا اما احساس می کنم اگه این همه ازت دور نبودم می تونستم لبخند آمدنت رو به تصویر بکشم تا واژه مهربونی هیچگاه از یادم...
-
خوش آمدی
شنبه 27 مردادماه سال 1386 04:33
چقدر تو مهربونی چقدر صاف و صمیمی تو دلم همیشه گفتم خودِ شاهِ پریونی دلت اندازه دریا صبرتم قدِ یه قطره نفست حق به مولا بابا جون هزار ماشالا خیلی انتظار کشیدم توی لحظه های آخر اما وقتی که رسیدی انتظارو بغضمو دیدی ندیدی خب دیگه الحمدلله به سلامتی و دلخوش اومدی دوباره خونه پدر و کردی دیوونه...
-
خدایا...
جمعه 26 مردادماه سال 1386 00:14
خدایا تو میدونی کسی رو که بدستت سپردم چقدر برام عزیزه و از اون شب جمعه تا این شب جمعه لحظه ای نبوده که یادش نباشم لحظه ها خیلی کند میگذرن دلواپسی پدر از مرز تحمل گذشته میگن شب جمعه، دعا ها مستجاب میشه خدایا... بچه ام رو بهم برگردون دلم برای شنیدن صداش تنگ شده دلم برای پدر پدر گفتنش تنگه وقتی او هست همه چیز شیرینه...
-
حریم عشق
پنجشنبه 25 مردادماه سال 1386 00:33
هیچوقت شده منتظر کسی باشی که برات خیلی عزیزه اما از زیر پنجره انتظارت میگذره در حالی که نه تو و نه او نمی تونین همدیگرو ببینین؟!! این اتفاق فقط برای پدر میفته نه کسی دیگه... شاید همین لحظه در حال گذر از کوی بیقراران باشی کسی چه می داند اما اگر ازاین دیار گذشتی لحظه ای هر چند کوتاه به کوی دوست نگاه کن و از آن سید...
-
غروب روز پنجم...
چهارشنبه 24 مردادماه سال 1386 00:34
غروب روز پنجم ، یه عالم دیگه ئی داشت . پنجره اطاقم ، درست رو به غروب باز میشه ، فضای وسیعی از آسمون در مقابل این پنجره نمایونه. تکه های ارغوانی متمایل به سرخ ابرها در بین راه غروب اشکال دل انگیزی دارند خیالم اوج میگیره میره تا اون دور دورا شایدم دنبال تو میگرده ! ستاره تو از اون ستاره هائیست که هنوز هوا تاریک نشده...
-
وقتی نباشی...
یکشنبه 21 مردادماه سال 1386 23:06
خب دلم تنگ شده ! مگه وقتی تو دلت تنگ باشه چیکار میکنی؟ منم مثه تو بر میگردم پیش خاطراتم دنبال لحظه ها میدوم باهاشون گرگم به هوا بازی می کنم گاهی جوَ اونا منو میگیره میرم توی فضای خاطره و گم میشم... توی این فضا، دس کسی بهم نمی رسه کسی نمی دونه کجام بعد احساس می کنم سبک شده ام بال می زنم و بهر کجا که دلم بگه میرم...
-
بوی گندم...
شنبه 20 مردادماه سال 1386 19:37
بوی گندم مال من هر چی که دارم مال تو یه وجب خاک مال من هرچی میکارم مال تو اهل طاعونی این قبیله مشرقیم تویی این مسافر شیشه ای شهر فرنگ پوستم از جنس شبه پوست تو از مخمل سرخ رختم از تاوله تنپوش تو از پوست پلنگ توبه فکر جنگل آهن وآسمون خراش من به فکر یه اتاق اندازه تو واسه خواب تن من خاک منه ساقهء گندم تن تو تن ما تشنه...
-
احساس مبهم...
پنجشنبه 18 مردادماه سال 1386 13:51
نمی دونستم او کیه ! تو هم که چیزی بهم نگفته بودی من چیکار بایستی می کردم؟ آروز هام چی ؟ اون همه دعا ئی که برات کرده بودم چی؟ قول و قرارم با سعید، با مادر یعنی باید همه رو میذاشتم زیر پام ؟ نه...نمی تونستم من پدرم پدر نمی تونه ناراحتی بچه شو ببینه حتی اگه به ظاهر اون بچه بخواد خوشحال بشه از خدا مدد خواستم خیلی زود با...
-
قول نیم بند...
دوشنبه 15 مردادماه سال 1386 00:29
به من قول داده بودی اما قرارت را شکستی و رسم روزگار همیشه اینگونه بوده است . نگران شدم چه پیش آمده است که اینگونه یاری می طلبد ! و هنگام اذان مغرب در برگشتم به خانه آرامتر قدم می زدم تا فرصت رازو نیازی بی هنگام از دست نرود... حرف هایم با خدا صادقانه بود زمزمه می کردم و برای تو آرامش می طلبیدم چندین بار به کوچه تنهائی...
-
زمزمه...
شنبه 13 مردادماه سال 1386 17:41
احساس می کنم باز یافته ام سالهای خشکیده شدنم را در فراغ تو... صدای تو بوی زتدگی دارد در برهوت ابهام آنگاه که میگوئی پدر... چشم براهت مانده ام ! کجا هستی؟ دلم تورا می جوید تورا می خواهد ای همیشه از پدر، دور و ای محسوس ترین حس دلم برایت پر می کشد نمی دانم به کدام سو و میماند همیشه بین شک و تردید پدر ...فریاد می زند در...
-
نامه...
جمعه 12 مردادماه سال 1386 21:17
می خوام یه قصری بسازم پنجره هاش آبی باشه من باشم و تو باشی و یک شب مهتابی باشه می خوام برات از آسمون یاسای خوشبو بچینم می خوام شبا عکس تورو تو خواب گلها ببینم می خوام که جادوت بکنم همیشه پیشم بمونی از تو کتاب زندگیم یه حرف رنگی بخونی امشب می خوام تا خود صبح فقط برات دعا کنم برای خوشبخت شدنت خدا ، خدا ، خدا کنم امشب می...
-
کاش...
پنجشنبه 11 مردادماه سال 1386 22:11
کاش می تونستم برات بگم کاش می شد اون چیزائی که توی عمق دلم قایم کردمو لا اقل برای تو می گفتم اما ...نمی تونم بگم دوس ندارم ناراحتی تو رو ببینم دلم همش می خواد که تو شاد باشی اینکه نمی تونم چیزی بنویسم یا حرفی بزنم بیشتر به خاطر توئه چون میدونم میآی خونه می خونیش و نگران میشی تصمیم گرفته ام برم یه گوشه ای تنها باشم...
-
روزگار...
سهشنبه 9 مردادماه سال 1386 23:41
بابا... از اینکه نمی توانم چیزی بنویسم نگران نباش نه اینکه حرفی برای گفتن نداشته باشم که لحظه لحظه در این هزار توی زندگی آنقدر می شنوم که فراموش میکنم چه بگویم... دو باره شب تا به سحر بیدار ماندم و نگاهم خیره بر بی وفائی های روزگار، اشگ آن پیر سالخورده را در اعماق روحش می کاوید کمی دیر رسیدم آنجا نشسته بود و منتظر......
-
ظهر روز بعد...
دوشنبه 8 مردادماه سال 1386 02:28
روز پر کاری بود، بعد از سه روز تعطیلی !! اتاقم جائی برای نشستن نداشت ! هر لحظه انتظار ورود تازه وارد دیگری را داشتم. می آمدند؛ میرفتند و محفل گرم و صمیمی بود. پدر کسی نیست که این همه بازدید کننده داشته باشد! پس این ها کیستند؟ اینجا چه می کنند؟ من سالهاست اینها را ندیده ام!! از کجا می آیند؟ چه کسی به آنها گفته که من...
-
مولا ی یا مولای
جمعه 5 مردادماه سال 1386 19:06
آنکه می نویسد حرفی برای گفتن دارد و من نقشی برای دیدن جمالش ، دلم را می برد و نگاهش غم از دل می زداید زبانم قاصر است از گفتن در باره او تنها میگویم ناد علیاً علیاً یا علی مظهر جودی و سخا یا علی خاک نشین در میخانه ات بنده بیچاره پدر، یا علی چشم به راه کرمت مانده ام دست به دامان تو ام یا علی کودک دلبند پدر ناخوش است ده...
-
مبهوت...
پنجشنبه 4 مردادماه سال 1386 20:58
وقتی دورو برم کسی نیست احساس خوبی دارم در تنهائی بیشتر سرم گرم میشه تمام لحظه های تلخ و شیرین گذشته میآن جلو چشمات تو هم از میون اونا اونی رو که دوس داری انتخاب می کنی بعد...با یادش تنهائی رو پر میکنی سکوت در تنهائی نوای دل انگیز و عجیبی داره موج این سکوت مثه یه نسیم ملایمه اگر حسش کنی خودت رو فراموش می کنی میری توی...
-
بهت...
سهشنبه 2 مردادماه سال 1386 07:41
یکی دو روزه احساس میکنم تغییر کرده ام. ساکتم. بیشتر دلم می خواد تنها باشم. اصلا حوصله گفتگو رو ندارم. فکرم برای نوشتن آماده نیست. احساس می کنم در یک فضای بهت گیر افتادم. کاش جریان شباهت اون چهره رو نگفته بودی اون برای من یه قصه بود یه رویا باهاش دلخوش بودم حالا واقعیت پیدا کرده خیلی دلم میخواد بدونم چرا گردش روزگار...