-
چه کسی...
یکشنبه 31 تیرماه سال 1386 00:24
چه کسی ممکنه روی زنگ این خونه کلیک کنه؟ از این خونه ، فقط دو نفر خبر دارن . پس کیه که 16 بار زنگ زده ؟ میآد اینجا چی رو میخونه !؟ این خطوط در هم وبرهم آنقدر ها هم جالب نیستن این واژه ها معمولیه حرف تازه ای نیست پس چه چیزی توجه اونو جلب کرده که مشتاقانه بدون سرو صدا میآد و توی سکوت اینجا محو میشه؟ نمی دونم کیه ! اما هر...
-
قصه پدر...
شنبه 30 تیرماه سال 1386 02:24
چقدر حرفات شیرین بود کلمه به کلمه اونارو خوندم شاید چندین بار دلم میخواست کلمه به کلمه هم برات بنویسم اما قسمت نشد الانه شب از نیمه گذشته و تو در خواب هستی مثه همون کوچیکیات صبح که از خواب پاشی میبینی پدر برات یه قصه گفته اما خودش نیست... دلم میخواست برات بگم برات بگم اگه دنیا و آدماش بی وفا هستن اما خدا همیشه با...
-
امامزاده...
پنجشنبه 28 تیرماه سال 1386 19:38
الانه از محل قرار برگشتم و چه ملاقاتی بود ! مثه اینکه کسی منتظرم بود میدونی ! همیشه اون خیابون به خاطر اینکه کنار بازاره خیلی شلوغه اما وقتی رسیدم اونجا درست مقابل امامزاده جای پارک یه ماشین از قبل برام آماده شده بود خیلی خوشحال شدم اینو به فال نیک گرفتم توی دلم گفتم بدون آقا خوشحاله که به زیارتش آمدم. برای همینم همه...
-
نذر
چهارشنبه 27 تیرماه سال 1386 17:01
تو شهری که من زندگی می کنم یه امامزاده هست گنبد و بارگاهی داره بچه که بودم میدیدم که اغلب بزرگتر ها نذرشونو در این امامزاده ادا میکردند گاهی مادرم منو با خودش می برد اونجا همیشه نون و خرما یا پنیرو سبزی سر سفره های کوچیک توی امامزاده بین مردم پخش می شد اینها کسانی بودند که نذر حضرت رقیه یا حضرت ابوالفضل رو داشتند یه...
-
عکس
سهشنبه 26 تیرماه سال 1386 17:55
بگذار دنیای مجازیه پدر با همین عکس های مجازی تزئین بشه... یه عکس زوار دررفته قدیمی ! نمی دونم عکس کیه !! نمی دونم عکاسش کجاست ! فقط میدونم کسی اونو داده به من اما نه همه شو فقط یه تیکه شو منم اون تیکه رو آوردم توی دنیای مجازی گذاشتمش اینجا اولش خواب بود بیدارش کردم لباسشو عوض کردم کلاه براش گذاشتم یه طوری نیگا میکنه...
-
حضور گنگ...
یکشنبه 24 تیرماه سال 1386 02:33
هر چیزی ممکنه اتفاق بیفته حتی اینکه یه روز همین نوشته ها رو کسی بخونه که براش مینوشتی اما دوس نداشتی او بخونه... نوشته ها دو گونه هستند خاص و عام و نوشته من نه خاص است و نه عام میدانم برای کیست او نمی داند برای اوست و ... زیباتر از این چیست ؟
-
رویا
جمعه 22 تیرماه سال 1386 15:06
بذار بگن پدر هم عاشقه خب مگه پدر دل نداره؟ چرا عاشق نباشه؟ اما عشق اوکجا و عشق شما ها... هزار تا خونه فاصله ست شایدم بیشتر یکیشو برات میگم: تلفن زنگ زد خیلی کار داشتم نمی تونستم گوشی رو بردارم اما صدای زنگ تلفن اعصابم رو بهم ریخته بود مجبور شدم جواب بدم صدا آشنا بود و خسته از راهی دور، خیلی دور شاید سالها فاصله یک...
-
می خواهم زنده بمانم...
پنجشنبه 21 تیرماه سال 1386 22:32
خیالم که از تو راحت میشه دلم پر میکشه تا اونور آبها آخه منم مثه تو دلم اسیره هر کاری هم که می کنم نمی تونم فراموشش کنم چون او برای من مقدسه... خیلی وقته دیگه نیست شایدم هیچوقت نبوده اما نمیدونم چرا همیشه با فکر او دلخوشم از صبح تا شب هزار مرتبه میآد سراغم نه حرفی میزنه نه چیزی میگه اما من باهاش حرف می زنم حتی با عکسش...
-
اگه مال من بودی...
چهارشنبه 20 تیرماه سال 1386 01:42
اگه مال من بودی تموم شب ها برا ت قصه میگفتم با تو درد دل می کردم اگه مال من بودی سرتو شونه میکردم گیساتو برات می بافتم نمیذاشتم راه بری تورو من بغل می کردم اگه مال من بودی ستاره هارو دونه دونه می گرفتم پیش تو رسوا می کردم اگه مال من بودی تورو تنها نمیذاشتم با خودم می بردمت جائی که دوس داشتی میذاشتم اگه مال من بودی...
-
امروز را به خاطر بسپار...
یکشنبه 17 تیرماه سال 1386 21:56
پس از مدتها، عزیزی را یافتم که اینچنین سروده بود: امروز را به خاطر بسپار امروز را که وقت دیدار رقم خورده بود و تو از آنسوی دیوار هستی صدایم می کردی صدایی همرنگ تنهایی و دوری و ... نیآمدی ... نیآمدی و تصویر انتظارم را قاب گرفتی و ... به دیوار هدیه کردی آری... امروز را به خاطر بسپار که من سلام کردم دوستی را، عشق را، و...
-
دعا
شنبه 16 تیرماه سال 1386 20:49
یه آرزو شایدم دعا نه برای فردا برای همیشه برای لحظه لحظه از گذر عمر خدایا... ممنونم که هرگز پیش مردمان سرافکنده ام نکردی سپاسگزارم به خاطر اجابت هایت دوست و همدمی غیر تو نخواستم و عاشق نشدم جز بر تو خدایا...غرور بیجا را از من بگیر فروتنی عنایت کن بگذار لا اقل با خودم صادق باشم این بنده به الطاف تو دلخوش است دلخوشی ام...
-
تو نبودی که...
جمعه 15 تیرماه سال 1386 01:17
تو نبودی که یه شب چشمای من بارونی شد نم نمش آرومه آروم ولی بغضش پاره شد تو نبودی که ببینی یه پدر وقتی می سوزه حتی اون کفتر همسایه دلش، براش می سوزه *** تو تا اینجا اومدی، اما نگفتی ! یه پدر منتظره، پر زدی رفتی؟ *** وقتی خوابتو میدیدم نگو که ، تو اینجا بودی وقتی بیدار شدم از خواب نگو که ، تو رفته بودی *** منو با یه...
-
رفتن...
چهارشنبه 13 تیرماه سال 1386 21:56
کاش لا اقل یه چیزی میگفتی ! بعد میرفتی گرچه نمیدونم اصلا باید اینو بخوام یا نه ولی فکر می کنم سکوت از همه چی بهترتره ! این بار هم رفوزه شدم گفتم که ؛ من هیچوقت قبول نمی شم فقط یه جاست که همیشه منو پذیرفته شاید اینو بدونی اونجا یه جائیه که مثه اینجا نیست... مردماش مهربونن آدماش نماز خونن کسی اونجا مثه من نیست مثه تو...
-
مرغ عشق
سهشنبه 12 تیرماه سال 1386 12:46
خیلی وقته آسمون ابریه بارون نزده تودشت دلها خونمون تاریکه ، سرده ، آدما ! رفتن از اینجا مرغ عشقی که صداش فلسفه راز کلومه حالا کز کرده یه گوشه دیگه هیچی ، نمی خونه
-
امتحان
سهشنبه 5 تیرماه سال 1386 20:56
یه امتحان دیگه... اصلا همه زندگی امتحانه خوش به حال اونا که همیشه قبول میشن منو بگو که همیشه توی هر سه امتحان چاربار رفوزه شدم این بار هزارمه اگه گفتی چن بار رفوزه شدم ؟ میدونی ! از بس خنگم !! خنگ بودنمم دس خودم نیست آفرینشم اینگونه بوده اما میتونم حدس بزنم که اگه از تو یه بار امتحان بگیرن صدو بیس بار قبول میشی آخه...
-
عروسک کوچولو
دوشنبه 4 تیرماه سال 1386 01:25
عروسک کوچولوی پدر یه عالمه برات حرف دارم هیچ میدونی تو تنها کسی هستی که احساس پدری رو در من زنده کردی؟ هیچ میدونی چرا خدا تورو سر راه من قرار داد؟ هیچ میدونی منم امتحانات خیلی سختی رو پشت سر گذاشتم؟ اگر باور داشته باشی و خدا رو حس کنی خیلی راحت متوجه میشی کسی از ما حمایت می کنه و وقتی تو حمایت ذات احدیت رو داشته باشی...
-
عشق و نفرت
شنبه 2 تیرماه سال 1386 01:22
هیشکی مثه تو نمیدونه من کجام چیکار می کنم کجا میرم ، کجا میآم با کی حرف میزنم ، با کی نمیزنم تازه ...چه بهتر که فقط تو بدونی بقیه مثه عروسکای خیمه شب بازی اند یه سر نخ شون دسه کسی دیگه ست آخ که اگه الانه اینجا بودی چه نیروئی پیدا می کردم اونوقت میتونستم با این انرژی اتم رو هم بشکافم برم توش ببینم اونجا چه خبره که...
-
دوباره
جمعه 1 تیرماه سال 1386 12:40
یه باز نگری کو چولو حال و حسم رو عوض کرد برات گفتم که چند روزیه خیلی هوائی شده ام توی دنیا یه نقطه هست که همه هوش و حواسم به اون نقطه متمرکزه فکر نمی کنم هیچ عاشقی حتی مجنون هم مثه پدر اینقدر سر گردون و بیقرار باشه دلم پر می کشه میره میره تا اون دور دورا اونجا یه دهکده ساکت و آرومیه دشت سر سبزه توی جنگل ، درختائی به...
-
کال
پنجشنبه 31 خردادماه سال 1386 02:20
لحظه های دلتنگیه تو یه سایه داشت افتاده بود روی قصه من و عجیبه که سایه به سایه آروم آروم با هم می رفتن کجا ؟ نمیدانم ! نوشته های تو منو می بره توی عالمی که مدام ازش فرار می کنم اما همیشه سایه وار دنبالم میآد و رهام نمی کنه ! اتاقی که گفتی شبیه اتاقیست که اینجا و هر لحظه مملو از امواج یاد ها و خاطره هاست دیوار ذهنیتم...
-
زلزله
سهشنبه 29 خردادماه سال 1386 21:57
یه تکونه محکم ولی آروم بود یه خرده ترسیده بودم ولی اولین چیزی که ذهنمو به خودش مشغول کرد مرکز زلزله و مردمی که اونجا زندگی میکردن بود دعا کردم کسی طوری نشه یکی دو ساعت بعد وقتی رادیو خبر داد که اتفاق خاصی نیفتاده خدا رو شکر کردم و احساس کردم خیلی مهربونه خیلی وقت ها پیش میآد که خدا جواب تورو میده و یه احساس عجیب و...
-
نقش تنهائی
جمعه 25 خردادماه سال 1386 18:08
وقتی حرف تنهائی رو می زنی تا انتهای غم افسرده می شم دیگه دستم برای نوشتن سست می شه فکرم برای رهائی از این قفس ساکن می مونه و دوباره فضای خفه کننده ای روحم رو احاطه می کنه نمی دانم چرا ! شاید بیش از تو تنهایم بیش از تو مهجور چند روزیست که هوائی شده ام فکرش ، دس از سرم بر نمی دارد اوست که دنیای مرا می سازد دنیائی غیر...
-
رویا
چهارشنبه 23 خردادماه سال 1386 00:08
غرق بودم توی کارای جاری روزانه... بطور ناگهانی دستامو گذاشتم زیر چونه ام وبه روبروم خیره شدم انگار کسی یا چیزی منو مجبور به اینکار کرد دیگه توی این دنیا نبودم هر اتفاقی هم اگر می افتاد نمی فهمیدم لحظات خوبی بود انگار کسی قصه می گفت انگار کسی زمزمه می کرد و من مجذوب صحنه های ناشی از رویاهام شده بودم نفهمیدم چگونه گذشت...
-
قطره
یکشنبه 20 خردادماه سال 1386 23:11
خیلی خسته بودم نمی دونم چرا ! احساس کردم دلم میخواد برگردم برگردم به اون زمان ها زمانی که دنیا و آداماش یه جور دیگه بودن. قالب سفر آماده بود نقش هم مهیا و من یکباره خود را آنجا یافتم . تو نیز آنجا بودی روی آن سکو با عروسکی در کنارت چشمانت برق عجیبی داشت و من حیران به هوای عروسکت آرام ، آرام به تو نزدیک شدم. من عروسک...
-
نشسته بر گل...
جمعه 18 خردادماه سال 1386 14:39
پسرم پنج سالش بود و زندگی ما در حال از هم پاشیدن دوس داشتم با کسی حرف بزنم بهترین کسی که به نظرم رسید او بود همراه او توی اون کوچه تنگ و باریک آروم قدم می زدیم براش گفتم بابا سرنوشت داره مارو از هم جدا می کنه ! میدونی چی بهم گفت ؟ گفت: "ما هستیم که سرنوشت را می سازیم" و این حرف از زبان یه بچه پنج ساله بعید...
-
طلوع فجر
سهشنبه 15 خردادماه سال 1386 00:00
لحظه ها تورا به طلوع فجر می برند آرزو میکنم ناله ام به درگاهش رسیده باشد و برایم بگوئی خدا را حس کردی...
-
عشق مطهر
دوشنبه 14 خردادماه سال 1386 00:09
دلم نمی خواست دیگه چیزی بنویسم اما آنقدر دلواپس بودم که طاقت نیآوردم چندین بار آمدم توی همون کوچه ای که پنجره تنهائی هات بازه ولی کسی نبود تا همین چند لحظه پیش که یه بار دیگه گذرم به اون کوچه افتاد اتاق تنهائی تو روشن بود زمزمه میکردی و شنیدم . خیلی افسرده شدم به هیچ وجه طاقت ندارم تورا اینگونه ببینم نمی دانم چه باید...
-
خدا حافظ
یکشنبه 13 خردادماه سال 1386 00:00
کی فکر می کرد یه روزی اینقدر گنده بشی که یادت بره چی بودی ؟! یعنی تو همونی هستی که گوشه این خونه سالها ترو خشگت کردن ؟! زندگی و دنیا اینقدر مهمه؟ تورو آوردم اینجا ولی فکر نمی کردم وقتی رشد میکنی این همه تغییر کنی ! صورتت پر از کک و مک شده و لبخندت حکایت از معصومیتت داره یعنی تو همون ستاره هستی که مهربونی رو هر شب به...
-
نگران
شنبه 12 خردادماه سال 1386 00:03
شبحی در گذر جاری رود لب خشکیده به آبی می زد تن دلخسته به امواج غرور نگران بود و دعایی بر لب دست هایی به نیایش و نماز و به آهستگی رود روان نگران دل غمگین تو بود!! مخصوصا این قسمت از شعری که نوشته بودی رو انتخاب کردم و اینجا گذاشتم برای تاکید یه مطلب . من نمی دونم چه اتفاقی افتاده ولی استنباطم از نوشته های تو عدم...
-
خوشبختی
جمعه 11 خردادماه سال 1386 00:31
یکی نیست بگه بابا بسه دیگه ، آخه چقدر ، تا کی ! خب خودم به خودم میگم بسه دیگه ... ولی کو گوش شنوا خدائیش خیلی پکرم بد جوری زدی تو پوزم اما همه اینا به خاطر یکرنگیه توئه والا من کجا و تو کجا همه حرفائی که زدی ، در بس قبول اما هیچ فکر کردی اینارو به کی گفتی ؟ یه لحظه به حسی که باعث شد دلتو بریزی بیرون فکر کردی ؟ میدونی...
-
خدا
پنجشنبه 10 خردادماه سال 1386 00:28
اینجا ؛ شهریست در ماورای بهت ، آنسوی هجر ، با درختانی از جنس فجر . سحرش بوی چمن میدهد . آبش ، از چشمه دیدگان مردمش جاریست ، وکسی گرسنه نیست شهر ما ، نور از خدا می گیرد ، و می دهد به من ، به تو ، شاید به آن رهگذر... اینجا گنجشک هایش همه عاشقند و زندگی یعنی عشق ، یعنی هستی لحظه های ما همه سرشار از مستی ست اگر کسی بخندد...