-
یک حرف
سهشنبه 11 اردیبهشتماه سال 1386 00:01
زمزمه امروزم کنار این پنجره این شعر بود. هرگز مرا چنان که منستم یک آفریده زین همه نشناخت بس درد داشتم که بگویم اما دلم نگفت و نهان کرد... نادر نادرپور
-
عیدی
دوشنبه 10 اردیبهشتماه سال 1386 00:15
چقدر این بچه مهربونه ! ایام عید که به دیدنم آمده بود یه دفتر خاطرات خیلی قشنگ برام آورد و گفت: دائی حرفا تو اینجا بنویس ! ازش تشکر کردم و بهش قول دادم که بنویسم. قبل ازآغاز سال جدید عیدی بچه هارو کنار گذاشته بودم و روی هر پاکتی اسم گیرنده روهم نوشته بودم. یکی ازون اسم ها اسم تو بود... ونمی دونم چرا پاکت عیدی تو غریب...
-
انتظار ۲
یکشنبه 9 اردیبهشتماه سال 1386 00:42
بابا جون تورو خدا دیگه منتظرم نباش من بیش از طاقتم انتظار کشیده ام خسته ام و شاید تشنه ! زندگی همیشه منو تشنه نگه داشت تشنه یه جرعه مهری که از ته قلب باشه اما مهر آدما اغلب سرابه مهرشون گولت می زنه برای رسیدن به خواسته هاشون هزار جور کلک سرهم میکنن ولی آخرشم خودشون میفتن تو هچل. دلم می خواد تنها باشم برم یه جای دور...
-
انتظار
شنبه 8 اردیبهشتماه سال 1386 21:04
هیچی از انتظار بدتر نیست اگه اونی که منتظرشی میدونست تو چه حالی داری هیچوقت تورو منتظر نمی گذاشت...
-
بارون
شنبه 8 اردیبهشتماه سال 1386 20:03
دوس داشتم توی بارونی که شر شر میبارید قدم بزنم . اونقده خیس شده بودم که مجبور شدم یه سایه بون پیدا کنم و برم زیرش واسم . راس راسی بارون ،خیلی قشنگه ! جائی که واساده بودم ایستگاه اتوبوس بود . یکی دوتا مسافرم بودن . چاله چوله های خیابونو آب زلالی پر کرده بود . بارون که میبارید، تصویر زیبائی از این بارش ، روی چاله ها...
-
مادر ۲
جمعه 7 اردیبهشتماه سال 1386 00:15
تمام این چند روز گذشته هر بار که آمدم و چشمم به این شمع روشن افتاد به یاد کسی افتادم که همچنان وجودش چون این شمع می سوزه و آب میشه و هیچکس از دل او خبر نداره دنیای واقعیت ها دنیای عجیبیه و برای کسانی که احساسشون بر عقل و منطق اونا می چربه بسیار سخت می گذره چنین کسانی مثه شیشه تردند نرم و نازک با تلنگری می شکنن ، خرد...
-
تولد
یکشنبه 2 اردیبهشتماه سال 1386 23:46
چه گفتگوی شیرینی پس از مدتها حلاوت گفتگوی با تو بار دیگر دل پدر رو به وجد آورد چقدر این احساس زیباست کاش همیشه بود... خبر زیبای تولد بابا قبل از اینکه روز موعود فرا برسه اشگ پدر رو هدیه داد به بابا میدونم که توی مهمونی عکسشو میزاری یه جائی که همه ببینن که جاش خالی نیست اما دلم میخواد قاب عکسش دو تا گل رز داشته باشه...
-
آرزوی محال
شنبه 1 اردیبهشتماه سال 1386 01:43
عجیب به این عکس عادت کردم ! اصلا یه دنیائی برام ساخته که نگو! کدوم عکس ؟! همین کوچولوهه که این بالاست ! مگه نمی بینیش ؟ یه دفعه که برات گفتم اسمش مهتابه این همون مهتابیه که تو از خونه ات بیرونش کردی !!! شایدم میدونست که دوسش نداری آمد اینجا اما من خیلی دوسش دارم باهام حرف میزنه اونم چه حرفائی ! ما دوتا حرف همدیگرو خوب...
-
کعبه آمال
جمعه 31 فروردینماه سال 1386 16:19
وقتی که نیستی مثه بچه ها بهونه میگیرم انگار یه چیزی رو گم کرده باشم حال و حوصله ندارم و از من بعیده که چنین حالتی رو احساس کنم. بعد از خودم می پرسم چرا ؟ و نمیتونم جوابشو پیدا کنم . خب گاهی هم، دلم ،خیلی تنگ میشه شایدم اینا از دلتنگیه اما صدات که بهم میرسه دلم باز میشه انگار نه انگار که، دلم گرفته بود. ای که دور از من...
-
من و تو
پنجشنبه 30 فروردینماه سال 1386 01:53
من و تو ، درخت و بارون من بهارم تو زمین من زمینم تو درخت من درختم تو بهار ناز انگشتای بارونه تو، باغم می کنه میون جنگلا ، تاقم می کنه. تو بزرگی مثه ِ شب. اگه مهتاب باشه یا نه تو بزرگی مثه ِ شب. خود ِ مهتابی تو اصلاً، خود ِ مهتابی تو. تازه ، وقتی بره مهتاب و هنوز ، شب ِ تنها باید راه ِ دوری رو بره تا دم ِ دروازه ی روز...
-
مناجات
چهارشنبه 29 فروردینماه سال 1386 01:28
دیدم، نمیتونم هیچی بگم ! گاهی بغض ها ، نمیزارن زبون باز بشه ! نمیزارن آدم حرفشو بزنه ! آمدم پیش تو ، یه بار دیگه مناجات تورو گوش دادم ، حرفائی که با خدا میزدی ، چقدر ساده بود ، چقدر بی تکلف ! اصلا خدا سادگی رو بیشتر دوس داره تا حرفای قلمبه سلمبه رو !! من باید از تو یاد بگیرم تا بتونم با خدا حرف بزنم راستش ؛ بلد نیستم...
-
نقش تو
دوشنبه 27 فروردینماه سال 1386 22:23
باز کن پنجره را من تو را خواهم برد به سر رود خروشان حیات ، آب این رود به سر چشمه نمی گردد باز، بهتر آن است که غفلت نکنیم از آغاز . باز کن پنجره را ! صبح دمید ! چه شبی بود و چه فرخنده شبی . آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید. کودک قلب من این قصه شاد آور نغز ، از لبان تو شنید : زندگی رویا نیست . زندگی زیبایی ست . می...
-
بی تو مردم...
دوشنبه 27 فروردینماه سال 1386 01:04
آرزو می کردم ، که تو خواننده شعرم باشی . راستی شعر مرا می خوانی؟ نه ! دریغا هرگز ، باورم نیست که خواننده شعرم باشی . کاشکی شعر مرا می خواندی ! بی تو سرگردانتر ، از پژواکم در کوه گرد بادی در دشت ، برگ پاییزی ، در پنجه باد . بی تو ، سرگردانتر ، از نسیم سحرم از نسیم ِ سحر ِ بی سامان بی تو ؛ اشکم ، دردم ، آهم . آشیان برده...
-
باور
شنبه 25 فروردینماه سال 1386 22:33
میدونی ! هیچی برام عجیب نیست . شایدم علت و معلول رو میشناسم شایدم نه...! اما به یه باور رسیده ام احساس می کنم کسی یا چیزی مراقب ماست. مارو از زشتی ها بر حذر میداره مارو از گناه دور می کنه به شکلی ارتباط دهنده عاطفه هاست و اگر عواطف همسو باشن زندگی به اوج کمالش نزدیک تر میشه ... نمیدونم چگونه میشه آدما رو شناخت اما...
-
آرزو
جمعه 24 فروردینماه سال 1386 23:13
دلم برای کسی تنگ است که همچو کودک معصومی دلش برای دلم می سوخت و مهربانی را نثار من می کرد. نمی دونم ای نوشته رو کجا دیدم ولی وقتی خوندمش فقط تو بودی که یادت افتادم توی این دنیای بی معرفت یه موقع می رسه که فقط یکی میتونه آرومت کنه و اون یکی همونیه که توی آرزوهات بوده آرزو ها هم دنیای خودشونو دارن دنیای آرزوی من با آرزو...
-
توصیه
پنجشنبه 23 فروردینماه سال 1386 14:59
گاهی عشق آدمو می کشونه توی مسیری که هیچوقت از اونجا گذر نکرده بودی یه دلشوره خاصی وجودمونو فرا می گیره همه اش می ترسیم یه چیزی رو از دست بدیم همه اش نگرانیم که عشقمون رو بدزدن دلواپس دلواپسی ها هستیم و همین لحظه هاست که عشق رو قشنگ تر می کنه... ولی همین عشق قشنگ شامل مرور زمان میشه به ندرت میشه عشقی رو پیدا کرد که تا...
-
شاپرک
پنجشنبه 23 فروردینماه سال 1386 00:23
عاقبت یک لحظه هم با دل مدارا می کنم لحظه ها را با حضور عشق زیبا می کنم بال پروازم نماند اما کنار دست گل می نشینم ، شا پرک هارا تماشا می کنم در فلات سیب از زنبیل لبریز بهار چند تکه عشق و زیبائی تقاضا می کنم کوچه را وا می نهم با های و هوی خستگیش در میان دره جائی دنج پیدا می کنم مثل حس عشق کم کم با مدارای زیاد خویشتن را...
-
تمنای محال
چهارشنبه 22 فروردینماه سال 1386 00:01
وقتی به این قسمت شعر دو منظومه رسیدم ، احساس کردم صدای توست. شاید هم انعکاس صدای تو بود که این نجوا را دلنشین تر می کرد. و... سعید در حالی که مبهوت تو بود اونو گوش می کرد. گل به گل ، سنگ به سنگ این دشت یادگاران تو اند. رفته ای اینک و هر سبزه ی سبز ، در تمام در ودشت سوگواران تو اند. در دلم آرزوی آمدنت می میرد رفته ای...
-
گفتگو
سهشنبه 21 فروردینماه سال 1386 00:13
خیلی این شعر روی من اثر کرده همین شعر بلندو بالای حمید مصدق رو میگم اونو به تیکه های کوچیک تقسیمش کردم هر بند اون یه خاطره است و چه احساس زیبائی داشته شاید باور نکنی ولی این شعر، گفتگوی سعید با توست . احساس می کردم روبروی هم نشستین و او اینارو برای تو میگه این احساس زمانی قوت گرفت که شعر تورو خوندم اونکه به من قدرت...
-
تو گل سرخ منی
دوشنبه 20 فروردینماه سال 1386 10:16
تو گل سرخ منی تو گل یاس منی تو چنان شبنم پاک سحری ، نه ، از آن پاکتری . تو بهاری؟ نه ، بهاران از توست . از تو می گیرد وام ، هر بهار اینهمه زیبایی را . هوس باغ و بهارانم نیست ای بهین باغ و بهارانم تو ! ح-م
-
غبار غم
یکشنبه 19 فروردینماه سال 1386 00:16
سینه ام آینه ایست ، با غباری از غم . تو به لبخندی از این آینه بزدای غبار. ح-م
-
ماهی همیشه تشنه ام
شنبه 18 فروردینماه سال 1386 00:01
ماهی همیشه تشنه ام در زلال لطف بیکران تو می برد مرا به هر کجا که میل اوست موج دیدگان مهربان تو زیر بال مرغکان خنده ها ت زیر آفتاب داغ بوسه هات ای زلال پاک جرعه جرعه می کشم ترا به کام خویش تا که پر شود تمام جان من ز جان تو ای همیشه خوب ای همیشه آشنا هر طرف که می کنم نگاه تا همه کرانه های دور عطر و خنده و ترانه می کند...
-
اشگ شوق
جمعه 17 فروردینماه سال 1386 02:08
دلم می خواد امشب برات یه نامه بنویسم الانه ساعت 1 نیمه شبه نمیدونم چه قدر طول می کشه تا حرفمو برات بنویسم معمولا وقتی میتونم بنویسم که احساس نوشتن دارم دلم که گرفته باشه راحت تر حرف می زنم امشب میهمان بودیم یه مهمونیه 40 نفره من که همیشه نقل هر مجلسی بودم امشب ساکت و خاموش مثه مجسمه ابولهول یه کناری توی خودم غرق شده...
-
نامه
پنجشنبه 16 فروردینماه سال 1386 12:31
به طور عام هیچ تفاوتی در خلقت انسانها وجود ندارد تنها قدرت عقل و درک ماست که مارا متمایز می سازد. شرایط رشد و بالندگی در دوران زندگی هر فرد تاثیر بسزائی در روند تکامل او دارد. عشق پدیده ایست الهی که خداوندگار خالق در وجودمان ودیعه نهاده . آنهائی که توانستند از این پدیده به کمال مطلوب برسند تنها کسانی بودند که در شرایط...
-
قانون طبیعت
پنجشنبه 16 فروردینماه سال 1386 03:23
همیشه احساس تو دلمو لرزونده ! نمی دونم چرا ! نمی دونم باید چیکار کنم ! چرا این قدر نسل ها از هم دورند؟ چرا این همه فاصله فکری وجود داره ؟ چرا بچه ها حرف گوش نمی کنن ؟ چرا بزرگترا فکر می کنن اونا بحق اند ؟ دیگه از این چرا ها هم حالم بهم می خوره ! ما مجبوریم تابع قانون طبیعت باشیم درسته که کمی کامل شدیم اما هرچه کاملتر...
-
کودکی
چهارشنبه 15 فروردینماه سال 1386 19:54
بهم گفته بودن کلاغا صبح زود میرن مدرسه و عصر، هنگام غروب بر میگردن . منم صبح سحر فقط صدای رفتن اونارو می شنیدم ولی عصر ها یه قالیچه کوچیک می انداختم روی پشت بام و انتظار می کشیدم تا اونا بر گردن . کنار خانه ما یه بیمارستان قدیمی بود چند تا درخت بزرگ چنارهم داشت این درخت ها محل آشیانه کلاغ ها بود غروب که می شد منو فقط...
-
مادر
سهشنبه 14 فروردینماه سال 1386 00:15
باید برای گرامیداشت تعدادی از شهدا کلیپی درست میکردم که یاد آور چگونگی شهادتشان بود. این کلیپ باید در مراسمی با حضوروزیر، معاونینش و جمعی از خانواده های شهدا پخش می شد. بهترین زمان برای القای پیام به کسانی که با سرنوشت جامعه در ارتباطند. کلیپ را درست کردم خودم بیش از همه متاثر شدم اتاق وزیر بزرگ بود و همه نشسته بودند...
-
سیزده
دوشنبه 13 فروردینماه سال 1386 11:59
اصلا رغبتی به نوشتن ندارم و این در حالیست که بیشترلحظه های من با همین نوشته ها می گذرد من با خودم نجوا می کنم چه کار دارم به کسی حتی نمی خواهم برایم چیزی بنویسند حتی نمی خواهم کسی نوشته ام را بخواند میبینی که اینجا محصور است اینجا بسته است سالهاست که با خود خلوت کرده ام گاهی مهتاب از پشت ابرها سرک می کشد تا خود را...
-
تفاوت
جمعه 10 فروردینماه سال 1386 15:51
دیروز نوشته تورو خواندم همزمان ، پیک پدر از کربلا آمد . خوشحال بودم که آرزویم به اجابت رسیده بود اینکه تو در وعده گاه بودی یا نبودی مهم نبود مهم این بود که تورا در آنجا حس می کردم و دنیای بسیار زیبائی رو در میعادگاه عشق تجسم می نمودم. لحظه های بس غنی را شاهد بودم و حالت های خارج از دنیای مادی . سال نو رو با چنین...
-
لحظه دیدار
پنجشنبه 9 فروردینماه سال 1386 00:32
تا موقعیکه برگردی دیگه هیچی نمی نویسم کاش می دونستی توی دلم چه خبره کاش از دلشوره هام خبر داشتی اونوقت اینگونه تنها نبودم داشتم با خودم زمزمه میکردم... لحظه دیدار نزدیک است . باز من دیوانه ام ، مستم . بازمی لرزد ، دلم ، دستم . باز گویی در جهان دیگری هستم . های ! نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ ! های ! نپریشی صفای زلفکم...