اشگ مهتاب

فقط برای تو می نویسم...

اشگ مهتاب

فقط برای تو می نویسم...

مادر ۲

تمام این چند روز گذشته

هر بار که آمدم

و چشمم به این شمع روشن افتاد

به یاد کسی افتادم

که همچنان

وجودش چون این شمع

می سوزه و آب میشه

و هیچکس از دل او خبر نداره

دنیای واقعیت ها

دنیای عجیبیه

و برای کسانی که احساسشون

بر عقل و منطق اونا می چربه

بسیار سخت می گذره

چنین کسانی

مثه شیشه تردند

نرم و نازک

با تلنگری

می شکنن ، خرد میشن

شاید برای کسی که

دیگه توی این دنیا نیست

یاد آوری به دنیا آمدنش

زیاد جالب نباشه

اما

اگر بتونیم برای دلخوشی

اونیکه مونده

اونیکه همه زندگیشو

جوونی شو

چه می دونم ، هستی شو داده

فقط برای اینکه ثابت کنه

وفاداری یعنی چه !

یه لحظه کنار درد و دلش بشینیم

و حرفاشو گوش کنیم

مگه چی میشه؟

ما حتی از این هم دریغ می کنیم

خوشبختانه تو هستی

وجود داری

کنارشی

شایدم سنگ صبورشی

اونم تنها دلخوشیش توئی

اگه یه روزی

خدای نکرده

توروهم ازش بگیرن

دیگه هیچی نداره

و ما آدما

چه بی رحمیم

اما

خدائی که چنین سرنوشتی رو براش مقدر کرد

بسیار رحیم و رحمانه

و مادر

اگر از هر کسی هم که نا امید بشه

جائی هست

که بره و درداشو

اونجا بریزه بیرون

یه موقع نذاری غصه بخوره

یه موقع نذاری دلش بشکنه

فکر میکنم جشن واقعی

کنار مادر بودنه

با او خوش بودنه

حرفای دلشو گوش دادنه

و تو

بهترین یادگار عشقش

که می تونی

براش سعید باشی...

تولد

چه گفتگوی شیرینی

پس از مدتها

حلاوت گفتگوی با تو

بار دیگر

دل پدر رو به وجد آورد

چقدر این احساس زیباست

کاش همیشه بود...

خبر زیبای تولد بابا

قبل از اینکه

روز موعود فرا برسه

اشگ پدر رو

هدیه داد به بابا

میدونم که توی مهمونی

عکسشو میزاری یه جائی که

همه ببینن که جاش خالی نیست

اما دلم میخواد

قاب عکسش

دو تا گل رز داشته باشه

این دوتا گل رو

از طرف من بگذار

روزیکه تو در جشن شادی تولدش

سرگرم پذیرائی از

آنهائی هستی که اورو به وجود آوردن

من به مناسبت چهلمین روز ارتحال

کسی مثل سعید

در فضای دیگری از این زندگی

به سر می برم .

اما دلم پیش تو خواهد بود

مخصوصا زمانی که

به نور شمع  خیره شده ای

و دلت نمی آید آنرا خاموش کنی...

 

آرزوی محال

عجیب به این عکس عادت کردم !

اصلا یه دنیائی برام ساخته که نگو!

کدوم عکس ؟!

همین کوچولوهه که این بالاست !

مگه نمی بینیش ؟

یه دفعه که برات گفتم

اسمش مهتابه

این همون مهتابیه که تو از خونه ات بیرونش کردی !!!

شایدم میدونست که دوسش نداری آمد اینجا

اما من خیلی دوسش دارم

باهام حرف میزنه

اونم چه حرفائی !

ما دوتا حرف همدیگرو خوب میفهمیم

برا همینه که اگه چیزی مینویسم

فقط برا اونه نه هیچکی دیگه...

یه روز تنگ غروب

اونو پیداش کردم

داش با ستاره ها حرف می زد

صداش برام آشنا بود

وقتی ترانه پدر رو زمزمه میکرد

همینطور نیگاش میکردمو

اشگم سرازیر شده بود

اول فکر کردم یه پرستوست

ولی وقتی نور مهتاب

اشگه رو صورتشو نشونم داد

تازه فهمیدم اون کیه

اون روز با هم

کنار اون برکه

اشگامون

همدیگرو بغل کردن

و دیگه جدا نشدن

این تنها کسیه که منو زنده نگه داشته

و تو نمیدونی چقده برام عزیزه

او بود که غربت تنهائی منو شکست

و منو به آرزوم رسوند.

آرزوئی که محال بود...

کعبه آمال

وقتی که نیستی

مثه بچه ها بهونه میگیرم

انگار

یه چیزی رو گم کرده باشم

حال و حوصله ندارم

و از من بعیده که

چنین حالتی رو احساس کنم.

بعد

از خودم می پرسم

چرا ؟

و نمیتونم جوابشو پیدا کنم .

خب گاهی هم، دلم ،خیلی تنگ میشه

شایدم اینا از دلتنگیه

اما

صدات که بهم میرسه

دلم باز میشه

انگار نه انگار که، دلم گرفته بود.

 

ای که دور از من ، در یاد منی

                         کاش می دانستی !

                                     آرزو های منی

قلب من شاد ز شادی هایت

دلم افسرده ز اندوه همه غم هایت

 

قبله ام خانه توست

خانه ات قلب من است

 

من در این خانه تورا می جویم

من در این خانه ، تورا می بینم

 

بشنو آوای دلم را هردم

 

                           توهمان کعبه آمال منی

من و تو

من و تو ، درخت و بارون

من بهارم تو زمین

من زمینم تو درخت

من درختم تو بهار

ناز انگشتای بارونه تو، باغم می کنه

میون جنگلا ، تاقم می کنه.

 

تو بزرگی مثه ِ شب.

اگه مهتاب باشه یا نه

تو بزرگی مثه ِ شب.

خود ِ مهتابی تو اصلاً،

خود ِ مهتابی تو.

تازه ، وقتی بره مهتاب و هنوز ،

شب ِ تنها

باید

راه ِ  دوری رو بره تا دم  ِ دروازه ی روز

مثه ِ شب گود و بزرگی

مثه ِ شب.

 

تازه ، روزم که بیاد

تو تمیزی مثه ِ شبنم

مثه ِ صبح

تو مثه ِ مخمل ِ ابری

مث ِ بوی علفی

مث ِ اون ململ ِ مه نازکی ،

اون ململ ِ مه ،

که رو عطر ِ علفا ، مثل ِ بلاتکلیفی

هاج و واج مونده مردد

میون موندن و رفتن

میون ِ مرگ و حیات.

مثه ِ برفایی تو،

تازه آبم که بشن برفا و عریون بشه کوه

مثه ِ اون قله ی مغرور و بلندی

که به ابرای ِ سیاهی و به بادای ِ بدی می خندی ...

 

 

من بهارم تو زمین

من زمینم تو درخت

من درختم تو بهار

ناز انگشتای بارون تو، باغم می کنه

میون جنگلا تاقم می کنه.

 

( احمد شاملو )

مناجات

دیدم، نمیتونم هیچی بگم !

گاهی بغض ها ،

نمیزارن زبون باز بشه !

نمیزارن آدم حرفشو بزنه !

آمدم پیش تو ،

یه بار دیگه مناجات تورو گوش دادم ،

حرفائی که با خدا میزدی ،

چقدر ساده بود ،

چقدر بی تکلف !

اصلا خدا سادگی رو بیشتر دوس داره

تا حرفای قلمبه سلمبه رو !!

من باید از تو یاد بگیرم

تا بتونم با خدا حرف بزنم

راستش ؛

بلد نیستم ؛

می ترسم یه چیزی بگم

ناراحت بشه !

آخه منکه مثه تو معرفت ندارم .

نیگا به الانم نکن ،

اون موقع ها ،

وقتی که شور جوونی بود ،

خب نمی فهمیدم ،

کسی نبود بهم بگه

زندگی باهام چه خواهد کرد .

حالا ؛

کلمه به کلمه ؛

مناجات تو رو می خونم

و اونو تکرار می کنم

شاید خدا

از زبون تو

پدر رو ببخشه...

نقش تو

باز کن پنجره را

 

من تو را خواهم برد

 

به سر رود خروشان حیات ،

 

آب این رود به سر چشمه نمی گردد باز،

 

بهتر آن است که غفلت نکنیم از آغاز .

 

باز کن پنجره را !

 

  صبح دمید !

 

 

چه شبی بود و چه فرخنده شبی .

 

آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید.

 

کودک قلب من این قصه شاد آور نغز ،

 

از لبان تو شنید :

 

                زندگی رویا نیست .

 

                زندگی زیبایی ست .

 

                می توان ،

 

                بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی .

 

               می توان در دل این مزرعه خشک و تهی بذری ریخت .

 

               می توان ،

 

               از میان فاصله ها را برداشت .

 

               دل من با دل تو ،

 

               هر دو بیزار از این فاصله هاست .

 

قصه شیرینی ست .

 

کودک چشم من از قصه تو می خوابد .

 

 قصه نغز تو از غصه تهی ست.

 

باز هم قصه بگو ،

 

تا به آرامش دل ،

 

سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم .

 

وای ، باران؛

 

        باران؛

 

شیشه پنجره را باران شست .

 

از دل من اما ،

 

چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟

 

(حمید مصدق)